چند روزیست که فریب کلمات را خورده ام.لابه لای شعرهای قدیمی دنبال رد پایی از خودم می گردم که هنوز باران نخورده است.
در روزگاری که حرف امروز را باید فردا نوشت به همین شعر بسنده می کنم تا فردایی که دوست دارم شیرین تر از امروز باشد...
باید کسی آن سوی سطرهای عاشقانه ی این کتاب
مرا به یاد بیاورد
زیاد و کم دارد دیر می شود
ساعت از دقیقه ی تپش افتاده است
و اگر با همین سرعت پیش برویم
به حرکت قطار نمی رسیم
جا ماندن در این جغرافیای سرد همان و
سرما خوردن همان
بیخود نبود که پدرم لیموهای آبدار را آذوقه ام گذاشت
بیخود نبود که مادر بزرگ مدام قسمم می داد
که عاقبت اندیش باشم
فکر اینجای کار را نکرده بودم!
اگر حافظه ی این کتاب از تمنای دست های ما خالی باشد
جایی برای کلمات باقی نمی ماند!
آن سوی سطرهای عاشقانه ی این کتاب
اگر کسی پیدا شود و نام من را به یاد بیاورد
قول می دهم که دیگر بی شناسنامه به سفر نروم
و راهم را در بی راهه ها گم نکنم
موهای پریشانم را به دست باد نسپارم
و پرنده های خیس را روی شانه هایم پناه ندهم.
یبا تا ساعت از دقیقه ی تپش نیفتاده به ایستگاه برویم
من هم قول می دهم
شب ها قدری زودتر به رختخواب بروم.
دریا نشسته سرد
یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور
فریاد می کشد...
آفتاب، یکشنبه ها پشت پنجره ام خمیازه می کشد
غروب با بوی نم هم تمامم نمی کند
کش می آیم از این همه سکوت
از این همه آشوب که نامش آرامش ست!
دلم برای خانه تنگ است مادر
برای پنجره هایی که بدرقه ام کردند تا خداحافظ
برای کوچه هایی که در پلاک اقاقیا خزان زدند
برای فصل هایی که دور از من ورق می خورند
چه کسی روی اسم من دریا را نقاشی کشید
سهم من را از آسمان به تساوی نداده اند
خسته ام از این همه رنگ
از این آسایش نخ نما
از بوی بهاری که بومی نیست
می خواهم برگردم به خانه ای که بغض دوری ام را شکست
به خیابان هایی که پرسه می زنند در خواب هایم
به چشم هایی که طرحشان جا مانده کنار آرامشم
رفتن فریب بزک کرده ای بود
دلم برای خانه تنگ است مادر!!!
باید این شعر را بازخوانی و بازنویسی می کردم.اما شاید دیگر این رنگ و بو را نداشت.
جاری بودنش را بیشتر می پسندم!
برای تو هدی
برای تو که دوست داشتنی و مهربانی
برای تو که دوریت سخت آزرده ام کرده
برای تو که گریه هم امانم نمی دهد...
در نمای لاجوردی اقیانوس
و بوی قهوه که خیس می شود زیر باران
لبخند خواهرم توی قاب
چقدر بی تو خندیدن سخت است!!!
تلخی همه ی قهوها طعم لب های من اند
هنوز دلواپس پرده های بی تاب خانه ام
برای پست چی در انجماد فصل های سرد...
از خیابان هایی که پرسه می زنند در خیالم
تا خواب هایی که هر شب خراب!
غربت روزهای نیامده
مرا مرور می کند
تا میدان هایی که دور می زنند
دور شدنم را از هوایی که من!
من که از هوای بی هوا شدن هراس...
هراس از هوای من پر است
و هوای من از هراس!
رشته های سرزمینم را تک تک به تو
تو را به رشته های سرزمینم
کجای این جغرافیای وهم آود خانه ی من است؟
نفس ها و هق هق مدامی که هیچ!


