عاشقانه های مصدق اولین مجموعه شعر مرتضی بخشایش است که بعد از مدت ها انتظار سرانجام به بازار آمد.مرتضی بخشایش از جمله معدود شاعرانی ست که در وانفسای شعر امروز همچنان روان و صمیمی می نویسد و شعرهایش در ذهن و بر دل می نشیند.
در زیر سطرهایی از شعر ارتشبد از دفتر دوم عاشقانه های مصدق را می آورم.شعری که حال و هوایی آشنا دارد...
ما نسل کودتاییم
و رویاهامان
بی آنکه رنگی به تنهاییمان بزنند
به اشاره ی سایه ای کریه سقوط می کنند
برای دیدن البرز
پنجره ای با یک صندلی کافیست
اما این بار مردمم را
به جشنی ایستاده مهمان کن!
بزرگراه
باید از روی استخوان های ما می گذشت
بولدوزرها
با دندان های براقشان
خانه ها را می جویدند و پیش می آمدند
والدین ما
با کاغذ هایی که به دستشان داده بودند
در جاهای دیگر شهر،خانه های بهتری خریدند
اما ما،هیچ گاه نتوانستیم
برای خودمان خاطره های بهتری بخریم
حتا حالا که با ماشین های شخصی مان
از بزرگراه می گذریم
و به آهنگ های قدیمی گوش می کنیم.
از کتاب خرده ریزهای خاطره و شعرهای خاورمیانه
چند روزیست که فریب کلمات را خورده ام.لابه لای شعرهای قدیمی دنبال رد پایی از خودم می گردم که هنوز باران نخورده است.
در روزگاری که حرف امروز را باید فردا نوشت به همین شعر بسنده می کنم!
باید کسی آن سوی سطرهای عاشقانه ی این کتاب
مرا به یاد بیاورد
زیاد و کم دارد دیر می شود
و اگر با همین سرعت پیش برویم
به حرکت قطار نمی رسیم
اگر حافظه ی این کتاب از تمنای دست های ما خالی باشد
جایی برای کلمات باقی نمی ماند!
آن سوی سطرهای عاشقانه ی این کتاب
اگر کسی پیدا شود و نام من را به یاد بیاورد
قول می دهم که دیگر بی شناسنامه به سفر نروم
و راهم را در بی راهه ها گم نکنم
موهای پریشانم را به دست باد نسپارم
و پرنده های خیس را روی شانه هایم پناه ندهم.
یبا تا ساعت از دقیقه ی تپش نیفتاده به ایستگاه برویم
من هم قول می دهم
شب ها قدری زودتر به رختخواب بروم.
دریا نشسته سرد
یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور
فریاد می کشد...
آفتاب، یکشنبه ها پشت پنجره ام خمیازه می کشد
غروب با بوی نم هم تمامم نمی کند
کش می آیم از این همه سکوت
از این همه آشوب که نامش آرامش ست!
دلم برای خانه تنگ است مادر
برای پنجره هایی که بدرقه ام کردند تا خداحافظ
برای کوچه هایی که در پلاک اقاقیا خزان زدند
برای فصل هایی که دور از من ورق می خورند
چه کسی روی اسم من دریا را نقاشی کشید
سهم من را از آسمان به تساوی نداده اند
خسته ام از این همه رنگ
از این آسایش نخ نما
از بوی بهاری که بومی نیست
می خواهم برگردم به خانه ای که بغض دوری ام را شکست
به خیابان هایی که پرسه می زنند در خواب هایم
به چشم هایی که طرحشان جا مانده کنار آرامشم
رفتن فریب بزک کرده ای بود
دلم برای خانه تنگ است مادر!!!


